اولین سفر نامه من در 10 ماهگی...
اولین سفر نامه من ، شاید به پای سفر نامه ناصر خسرو نرسه! ولی انصافا" دست کمی از اون نداره.از 4 ماه قبل تصمیم گرفته شد که برای دیدار داییهای مامان به دبی عزیمت کنیم و چون مامان بزرگ مامان حال مساعدی نداشت، سفرمون قطعی نبود.وقتی هم تصمیممون قطعی شد که دیگه بماند اداره گذرنامه چقدر سنگ پیش پای ما انداخت و خلاصه به هر طریقی که بود تونستیم بریم دبی....به دلائل فوق هتل رزرو نکرده بودیم و رفتیم دبی و دیدیم واویلاااااااا همه هتلها پر هستند...از 5 ستاره بگیرررررررررررر تا مسافر خونه...خلاصه تونستیم یک اتاق گیر بیاریم توی یک هتل نسبتا " ضعیف...حالا 7 نفری چه جوری میتونیم توی یک اتاق باشیم؟؟؟؟؟؟؟در ضمن جایی هم برای تحرک من و سینه خیز رفتنم نبود!!!! این شد که چند نفرمون رفتیم خونه یکی از اقوام و چند نفر توی هتل موندیم و همین جدایی باعث شد که سفر اون طور که باید بهمون خوش نگذره...ولی به هر جهت سفر بود دیگه....و دیدار داییهای مامان بعد از حدود 19 سال برای مامانم خیلی خوشایند بود...امیدوارم سفرهای بعدی با هماهنگی باشه که دیگه توی دردسر نیفتیم :(((
روز 5 بهمن 1391 شروع سفر

من و مامان و ماناز در ساحل خلیج فارس

بادبادک بازی در بیبی شاپ

فرار از دست بزرگ ترها و سینه خیز در کف فروشگاه که انصافا از تمیزی مثل آیینه بود! و گاهی هم از دیدن عکس خودم مسرور می شدم!

بعدش هم رستوران ایرانی و میز بدون غذای من!

ولی این یکی رستوران یه چیزهایی واسه خوردن داشت، چون رستورانش آمریکایی بود و به بچه ها اهمیت می داد.اسم رستورانش "چیز کیک فاکتوری "بود...توی دبی مال (بزرگترین فروشگاه دنیا).اگر رفتین دبی ، این رستوران رو از دست ندین.هم از غذاش تست کنین و هم از چیز کیکهای بسیارخوشمزه اش

بعدش کمی بازی و رفع خستگی


و در این سفر بود که من به 10 ماهگی رسیدم



بازدیدی از خلیج فارس با قایق

و این هم گشت دبی با کشتی و توی بغل توریست ها که از بس عاشقم شده بودن دیگه راضی نبودن منو به مامانم تحویل بدن!

خداییش هیچ چیز مثل مکیدن انگشت و تماشای یک شهر نورانی، خستگی یک روز پر مشغله رو از تن آدم در نمیاره

بازگشت به هتل در نیمه های شب و استراحت

و بلاخره روز تلخ خداحافظی.....بعد از 13 روز به یاد ماندنی در کنار داییهای مامان و بچه هاشون

و توی این سفر بود که یه چیز خیلی مهم رو کشف کردم!!!! اون هم این بود که مامانم صاحب 2 تا دایی مهربونه، که بدون شک و اغراق بهترین داییهای دنیا هستند ولی حیف که اونها توی یک قاره دیگه زندگی میکنند و از ما خیلی دورن....راستی اینم یادم رفت بهتون بگم که داییها یک عالمه لباس و اسباب بازی بهم کادو دادند...از راه دور با لبهای کوچولوم دستهای مهربونتون رو میبوسم و میگم که دلم برای خودتون و مهربونیهاتون یه ذره شده...به امید دیدار


اولین سفر نامه من در 10 ماهگی...
